
نگاهم کن نگاهم کن
ببین این منم
که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم
نگاهم کن نگاهم کن
بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی
کسی جز تو نمی خواند
مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد
برای شادی روح شکسته
همان روحی که با عشقت گسسته
به آن عهدی که با قلب تو بسته....
ولی قلبت ....ولی قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت
دلم گرفت از این همه سکوت
چرا؟ مرا نمی خوانی
دلم گرفت از این همه تنهایی
چرا؟ نمی ایی
تا من دوباره معنای عشق را بفهمم
وسعت عمیق جاذبه را
...
چرا گریه نکنم؟
وقتی که جمعه به غروب می رسد
چه هفته هایی که بی تو رفتند
و چه هفته هایی که بی تو می ایند
اینجا شمعی رو به خاموشیست
و این خانه پر است از آه
آه!!
که انتظار هم به ستوه آمده
از کدام کوچه خواهی آمد؟
کدام روز؟
دلم گرفت از این همه دیوار
که مرا از تو دور می کند
دلم گرفت از این همه کوچه
که بن بست است
بگذار
سر راهت
تنها ترین منتظر باشم
تا تو هم تنها ترین
خاطره سبز من باشی
قدم در وادی عشقت نهادم
شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی
...
به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری
...
به چشمم هاله ای از برق امید
ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من
...
شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز
...
تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی؟
...
عشق يعني .....

عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني مستي و ديوانگي - عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن - عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن - عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار - عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني ، آه شبان - عشق يعني معني رنگين كمان
اخرين لحظه ديدار
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

گـــل مينا گــل مينا، اي گــل هميشـــه نازم
تـو مثه خـدا ميموني واسـه قلب پــــر نيازم
رو تنت تن پوش عشقه منو ميکشي هميشه
آرزومه مــال مــن شي نگو نه نــگو نميشه
تـــو غزل بانوي عشقي تو يه حس عاشقانه
شوق شب بـو ها رو داري وقت گفتن ترانه
تو همون ترانه هستي که هميشه مي سرودم
مثل رازقي قشنگي... اي تمـوم تار و پــودم
شبي اومدي به خوابم، واسه من ترانه خوندي
دستهـــاي منو گرفتي، منو تــا خدا رســوندي
اون نـگاه بي گناهت منو مهمــون خــدا کرد
آبــي چشمهاي نازت منو از خــودم جدا کرد
گـــل مينا گـــل مينـا، اي گـــل هميشه نازم
تـو مثه خــدا ميمونـي واســه قلب پـر نيازم
............................................
(شايان نجاتي)

اين روزها غنچه های ياس ،
بی آنكه بدانند بوی تو را تمرين می كنند !
نسيم ، شاپرک ها را به جستجوی تو پرواز می دهد ،
اين روزها حتی بيد هم شاخه هايش را براي تو مجنون می كند !
اما تو آهسته می آيی و آهسته هم ميروی ،
بی آنكه حضورت شادی اين دشت را كامل كند ...
رنــج بردن از هر چـیـزی به خودی خود تلخ است و هنگامـی که آن را به تـنهایی بر دوش
میکشـیـم تـلخ تـرهم می شــود !
چه زشـت است تـنها لـذت بردن و چه زشـت تر است زیـبایـی را تـنها دیـدن !
و چه بدبخـتی آزار دهـنده ایست تـنها بــودن ، حتی در بـهشـت !
حتی معـتـقدم تـنهـایـی انسانـها، از تـنهایـی کویر هم ژرفـتر و غمگـین تر است ...
خوشبخت بودن برای همه آدمـها آرزوسـت ولی تـنها خوشبخـت بودن هـم، یـک خوشـبختـی
نیـمـه تمـام و زجــر آور است !
خـیلـی ها آرامش را در تـنهایی و خـلـوتـگـاه خـود جستجو میکنـنـد ولی شخصا به این باور
رسـیـده ام که تـنها آرام بودن هـم، بودنی به نیـمه است و این روزهـا بـیـشتـر از هر زمان
دیگری این بودن به نیـمه را، احساس میکنم ...
عـجـیـب است کـه هر چـقـدر تـنهاتـر بـشـوی و از تـنهایی خـود بیشتر در رنج باشی ،
بیشتر رشد میکنی ... !

وقتی دلت خسته شــد ،
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟
"دکتر سيد محمود انوشه"
سعي كن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت
هرگز به عظمت عشق نگاه نكن
چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد
و اگر هم در زندگي عاشق شدي
سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني
به فكر او باش فقط و فقط...
|
Captain of My Heart You, my love, will always be |
بیــاد آرزوهــایی که می میرند
سکوتی میــکنم سنگین ترازفریاد

براي عشق ورزيدن ٫ کسي نيست.
براي دوست داشتن و دوست داشته شدن ٫ مجالي نمانده است .
صداي ضربان قلب من در هياهوي دنياي ماشيني گم شده است .
آي مردم ... آي ... دلي اينجا مي تپد .
اي مردم ..... آي .... هنوز هم عاشقي باقي مانده است .
آي مردم .... خسته ام از جنجال هاي بي سرانجامتان .......
.... کسي نمي شنود .
.... کسي در ک نمي کند .
مرهمي نيست جز
در خود فرو رفتن .
انتظار و
انتظار و
انتظار........
...........
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... !
فقط انتظار داشتم به حرمت :
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
آروم صدام می كردی و می گفتی :
خداحافظ رفیق ...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!



